تا پنجم ابندایی می خواستم جراح قلب شوم ولی همه چیز در اول راهنمایی تغییر کرد. جزوه فیزیکی بسیار خوبی داشتیم که سرگذشت دانشمندان بود و کارهایشان من جمله ارشمیدس، گالیله، نیوتن و ابن هیثم که آقای سمیعی درس می داد و با نهایت تاسف فصل این هیثم را تدریس نکرد. آنچه در آن کتاب قلب مرا ربود سرگذشت نیوتن بود. خیلی واضح در خاطرم هست آخرین صفحه که نبوتن مرد اشکهایم روان جاری بود!!!!!

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

نیوتن از آن به بعد همواره قهرمان من بود و فیزیکدان شدن شد آرزویی نهادینه در اعماق قلب من. امروز هم هر جا علامتی از او هست جایی در ته قلبم تیر می کشد، گمانم همان پسر بی سقف تخس و بلندپرواز 12 ساله است که بی رمق لگدی می زند و حیاتی دوباره می خواهد. 

داد و بیداد از این روزگار

ماه و دادن به شبهای تار

نمی دانم از کی و تا کی این آرزو در دلم جا خوش کرد که روزی روزگاری آدم بزرگی خواهم شد و تمام طبیعت را، از انسان تا کهکشان با قوانین فیزیک توصیف خواهم کرد. در رویایم همیشه مردی بود که روزی می آمد و فریاد سر می داد: "آی سبدهاتان پر خواب، سیب آورده ام، سیب سرخ خورشید".

دلا خون شو خون ببار

بر کوه و دشت هامون ببار

آرزو زیر بار زمان زخم خورد، کودک بلند پرواز 12 ساله جایی یک دفعه گم شد یا شاید هم مرد و من امروز ناچیز، بی مقدار و متوسط در گوشه ایی از این دنیا اکسیژن هدر می دهم و اباطیل می نویسم. نه قانونی برای کهکشان، نه قانونی برای انسان و نه حتی توصیفی برای خود یافته ام و چند پاره، شکسته و خرد پرم از خالی، پرم از خلا، پرم از سرگردانی. 

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

متوسط بودن خودش درد دارد. پذیرفتنش هم انگار آتشی است از درون که می سوزاندت چون بره بریان. من اما انگار به دنبال آرزوهایم هستم و آن کودک بلند پرواز که در گذر این سالها یا گم شده، یا شاید مرده و یا شاید گوشه ایی نحیف و نالان در انتظار موعودی است که دستش بگیرد. باران می زند، گوشهایم از سرما یخ زده و تیر می کشند و ندایی همصدا با "شب، سکوت، کویر" مرا می خواند. 

انگار فرا خوانده شده ام که باز در این سرانه پیری چرخی زنم، دستی زنم و برای خویشتن خویش کاری کنم. وقت تنگ است و هنوز نمی دانم از من چه می خواهند. دلم جایی است خیلی دور خیلی نزدیک. وقت تنگ است و مدام از خود می پرسم که چرا ناگهان چنین ، بی هیچ یاوری تنها، اینجا؟ خطر می کنم آیا؟

می دانم که بیرون از این اتاق دنیای فرصتهاست. دنیایی زیبا و دوست داشتنی که اگر اشتباهی جایی پایت زنجیر نشود، پایت را زنجیر نکنی، باید که بتوانی پرواز کنی، پر بگیری، عاشق شوی، اوج بگیری و رهسپار خورشید گردی. 

جایی مرا از بیرون این اتاق می خوانند، جایی مرا از درونم، اعماق وجودم، از پشت خروارها خاک می خوانند. این پیر شکسته و خرد و تنها می تواند آیا؟