من خواب می بینم یا شاید رویا که هواپیما دارد سقوط می کند و انگار آن لحظات آخر می شود بهترین لحظات زندگیم. مغزم خاموش است و آینده بی معنا، به تمامی در لحظه زندگی می کنم بی هیچ مسئولیت ناخواسته و یا آزار دهنده ایی، نه پول محل اعراب دارد، نه شغل، نه شخصیت، نه آدمها و نه هیچ چیز دیگری!!! 

نفسهایم را تک-تک شماره می کنم، اینجا واحد زمان نفس است. سکوت همه جا را گرفته، از هیچ کس صدایی نمی آید، نمی دانم دیگران  مرده اند، ترسیده اند یا در خلسه اند!!!! می شود یک مرگ دسته جمعی، تیتر اخبار!!! با نفسهایم زندگی می کنم، هر کدامشان انگار شراب زندگی است، بر جانم می نشینند که به راستی "هر نفس که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات".

تکان شدیدی می خورم، هوای ناپایدار!!!! از این رویا یا شاید خواب شیرین بیدار می شوم. مغزم روشن می شود، آینده باز معنا می یابد و ترس مستولی می شود.  یک ساندویچ در دستم می گذارد و می پرسد نوشیدنی چی می خوایی؟ دلم شراب سفید می خواهد ولی می گویم Apfel Salt (آب سیب) و دلم باز خواب سقوط می خواهد.