هوا سرد شده و این وقت شب سردتر. یکراست می روم آشپزخانه و یک لیوان شیر می گذارم در ماکرو، چند ماهی بود شیر را سرد می خوردم یادم رفته چند دقیقه باید گرمش کنم. یک موز، یک خوشه انگور، یک گلابی، یک نارنگی در کنار این لیوان شیر باید بشود شام. کالریهایش را می شمارم و نیشم باز می شود، یک دانه نان پیتا هم می شود گرم کرد و خورد!!! تازه چای هم با خرما، ولی سوپ بماند برای فردا شب. امروز فهمیده ام که نان پیتا هندی نیست!!! مانده ام از کجا آمده، خوشمزه تر از آن است که کار غربیها باشد!!! با خود می گویم اینکه این همه عدد در کله من هست احتمالا هم جذاب است و هم حوصله سر بر. دخترکش نیست یقینا ولی خب من استایل خودم را دوست دارم، این شکلی راحت ترم.

شیر گرم می چسبد!!! کتابی روی میز افتاده: صد شعر برگزیده!! کتاب را باز می کنم و شعری می آید با این نام: "آن راه دیگر"!!! انگار شعر مال خودم است فقط زبانش انگلیسی است!!! یادم می آید که تجربه شاعری به زبان غیر مادری را بد باختم!! بعدا یادم می آید که من اصلا به زبان فارسی هم شعر نمی گویم، بچه گیها می گفتم تا 12 سالگی و بعدش چشمه خشکید، یعنی خشکاندمش که به درسهایم برسم که البته در درس هم گهی نشدم!!

من یک دردی گرفته ام، یعنی چیزی در من مرده، یا بلندپروازیم یا شاید امیدم و یا مثلا رویاهایم و یا حتی آرزوهایم و شاید پسر تخس درونم یا حالا هر چی!!! نمی دانم چی ولی کسی مرده!!! حالم هم خوب است و  هم نیست، هم می ترسم و هم نمی ترسم، هم می خواهم و هم نمی خواهم. فیلم می بینم: The Guy Thing. از این فیلمهای در پیت و بند تمبانی است و نتیجه اخلاقی اش این است که نترس!!!! و من نمی ترسم.