بی پایان
می گوید ده سال پیش دنیا برایم بی پایان بود و من روی کاغذ می نویسم "بی پایان" و با خود زمزمه می کنم که الان انگار "دیواری است سد در پیش چشمانت"!! ده سال پیش همین روزها دانشجوی دکتری شدم. زندگی برایم هنوز بی پایان بود. پسرک تخس درونم هم هنوز می لولید هر چند فکر کنم زورهای آخرش بود.
می گوید من آن سالها از تو جاه طلبی یاد می گرفتم. یاد آن سالهای دور لبخند بر لبم می آورد، سالهای رقیب نوازی، سالهای پر رویا، سالهای ایده آل گرایی، سالهای کار، سالهای تلاش، سالهای پر از آرزو. می گوید یادت هست می گفتی ماها آدمهایی معمولی هستیم که اگر بخواهیم چیزی شویم باید خیلی تلاش کنیم. دقیق در خاطرم هست، حتی اتاقش را و اینکه یک روز تنگ غروب این حرف را زده بودم. با خود اندیشه می کنم که آیا واقعا همه تلاشم را کرده ام؟ آیا آخر زورم را زده ام؟ پس آخر چی کجا اشتباه شد که من هنوز هیچم!!! اصلا راه را درست آمده ام؟
می گوید راهی که در پیش گرفته ایی به ناکجا آباد است، باید یک کار اساسی کنی. می گویم این را که خودم می دانم اما پیشنهادت چیست؟ می گوید برو MIT و از اول شروع کن. در صندلیم فرو می روم و چون می دانم حرف بی حساب نمی زند می پرسم منظورت چیست؟ دلایلش را می گوید و من هم قانع می شوم و هم نمی شوم. یاد این آدمهای شکست خورده چندشی می افتم که سر پیری برای اینکه بگویند هنوز گوهی هستند با سر و موی سفید می روند خارج که ادامه تحصیل دهند!!! می گویم دل شیر می خواهد در این سن و سال!!!! می گوید باید شانس بیاوری ولی دیگر فرصت آخر است!!!! می گویم ولی شاید تیر من هم گرفت. می گوید نمی گیرد، متوسطها محکوم به حذفند!!! و من سخت در فکر فرو می روم. خطر می کنم آیا؟؟
می گوید کاش بودی. می خواهم برنامه مستندی بسازم از سه مفهوم "خدا، عشق، زندگی". ایده اش ناب است، می گویم دنبالش کن. مطمئنم کار زیبایی می شود. یاد همه مستندهایی می افتم که ایده هاشان را پرداخته ام ولی هیچ وقت نشد که بسازم و از درون آتش می گیرم، آتشی جانسوز. روزی شاید همه شان را بسازم، به تنهایی!!