می گوید فلانی گفته که این خارجیها می روند در مدارس فیلم می گیرند برای ضربه زدن به نظام آموزشی. خونم به جوش می آید از این همه مهملات ذهنهای بیمار مشتی بیکار با مغزهای کپک زده شان!!!! می گویم فلانی مریض است آقا، دیوانه است، مزخرف گفته!!!! حرف می زند و من دلم سخت می گیرد از زندانی که برایمان ساخته اند. در آخر حس می کنم تند رفته ام و حرفهایی زده ام که نباید در این سرزمین فلک زده بر زبان آورد. شاید دیگر آنطرفها آفتابی نشوم.

می گوید غیر ممکن مثل زنده شدن مرده ها. و این غیر ممکن انگار آرزویی است برای آغوش پدری که سالها پیش رفته و جای خالیش مثل یک حفره همچنان باقی است.

آنچه موج می زند سایه سنگین بی اعتمادی است و حرفهای دو پهلو که به در می زنند تا شاید دیوار بشنود. اعتمادهایی زیر خط فقر که حتی یک دیدار ساده را پیچیده می کند. همه انگار هم حق دارند و هم مقصرند. 

 می گوید عاشقانه نوشتن ساده است. می گویم برای یک عاشق شاید، برای من نه. او مخالفت می کند و من تمام فضولی ام را جمع می کنم و می پرسم این مخاطب خاص کیست؟ شجاعانه می گوید فقط حسش مانده از سالهای دور، حسی که دیگر تکرار نمی شود حتی برای همان مخاطب خاص!!! حرفش به دلم می نشیند مثل یک لیوان بستنی میوه ایی خنک در یک بعد از ظهر گرم.

می گوید عاشقی های او همیشه همینجوری است، همه را عاصی می کند و بعد از چندی خسته و شکسته و داغان باز می گردد و باید جمعش کنیم. می گویم اینبار انگار همه چیز به راه است و در دلم نجوا می کنم که فقط جمع کردنش احتمالا می ماند برای کمی بعدتر!!! 

می گوید هنوز دلخوری؟ ته دلم هنوز جایی تیر می کشد، لبخند می زنم که فضا تلطیف شود ولی به گمانم از تلخی لبخند هم هنوز می شود دلخوری را پس این همه سال دید.

می گویم یک دلیل خیلی شخصی داشتم و یک دلیل دیگر. مزخرفاتی گفتم راجع به دلیل دوم که الان حتی یادم نمی آید چه بود!!! دلیل شخصی ام را پنهان می کنم و نمی توانم بگویم که من واقعا نیازمند این همکاری شما بودم!!! سر دلم سنگین است که یک نفر آدم مثبت از سر ترس این پیشنهاد ساده را رد کرده!!!!