شهر پر شده از ساختمانهای بلند، خیلی بلند و من از این همه بلندی و ارتفاع می ترسم و دلم آشوب می شود. همه اش دلم پیش بوی کاهگل خانه های کوچه سعدی است وقتی باران می زد در روزهای پاییزی. دلم انگار جا مانده جایی در زمانهای دور میان صدای همهمه پرنده ها به وقت مهاجرت زمانی که سیمهای برق محله را فتح می کردند. دلم انگار پیش دلهره مشقهای پاییزی است در عصر کودکی وقتی باید از مسجد سیدها تا خانه پیاده می آمدیم. مدرسه مان را کوبیده اند و نو کرده اند و شده است آموزش و پرورش!! دیگر بچه درس نمی دهند و من دلم می رود پیش معلم کلاس چهارم، خانم قطبی، که بسیار دوستش دارم و دیگر هیچگاه ندیدمش.

رادیوی ماشین باز است و آهنگی پخش می کند به اسم "دارم آروم می گیرم":

دارم آروم می گیرم    

مث اشکی که به لبها رسیده

مث خوابی که به رویا رسیده 

...

واقعا آرام می شوم از این شعر و از این آهنگ زیبا. 

در کنار کوهی خشک در تاریکی قدم می زنم و آسمان را نگاه می کنم، پر ستاره است اما هنوز کهکشان معلوم نیست و من دلم کهکشان می خواهد، سبد سبد ستاره!!!