نزول اجلاس
تهران مثل آوار بر سرم خراب می شود. قلبم انگار جایی خیلی دور خیلی نزدیک جا مانده. مثل بی خانمانها آواره و پر کنده در شهر پرسه می زنم تا خود را زودتر از شر این غول بی در و پیکر خلاص کنم و به خانه پدری پناه برم. عجیب حس غربت دارم!!! همه چیز شده انجام وظیفه، بی هیچ عشقی، بی هیچ رازی، بی هیچ گنجی.
پیرمردی از جنس خدا کنارم نشسته، بسم الله می گوید و ذکر می خواند. آرزو می کنم یا بیسواد باشد یا چشمهایش آنقدر سو نداشته باشد که بتواند اینجا را بخواند. برای احتیاط فونتم را کوچک می کنم و نور صفحه را کم.
در همین دو سه ساعتی که اینجا رسیده ام سه تا دعوا دیده ام، همینطور یک راننده تاکسی عصبانی، یک مسافر خسیس و یک راننده تاکسی سیگاری مهربان. جایم را هم عوض کرده اند چون اینجا ممنوع است که این پیرمرد 70 ساله کنار دختری جوان بنشیند و من باید جورش را بکشم و هیچ کس حتی تشکر هم نمی کند، انگار فقط وظیفه من بوده که بهای جنون این دینداران متعصب را بدهم.
آفتاب در آمده، آسمان روشن است، خوابی بر چشمانم نیست. الان سه روز است که زمان خوابم به دقیقه رسیده است ولی بدنم همچنان یاری می کند. پاهایم ولی درد دارند، الان بیشتر از 24 ساعت است که آویزانند و جایی نبوده که درازشان کنم. اگر قیامتی باشد که اعضا و جوارح علیه من شهادت دهند به گمانم بابت این چند ماه خیلی باید حساب بی خوابیهایم را پس دهم.
از خود می پرسم این حال خراب تا کی ادامه دارد؟ حسرتش را می دانم که ابدی است، جای زخمش نیز، اما این وادادگی باید تمام شود، ایکاش زودتر!!!!
پیرمرد آبمیوه اش را باز می کند، تعارف می کند و بعد می نوشد. این تعارفش را دوست دارم، کلا یادم رفته بود!!!! فرهنگ عجیبی است، نه به آن زخمهای خنجرش و نه به این تعارفهای لطیفش. متاقض و عجیب غریب!!
خورشید از افق بالا آمده و قرص زرد زیبایش از پشت پرده های اتوبوس خودنمایی می کند. انتظار هوای گرمی داشتم ولی هنوز که خوب است، شاید به لطف کولر اتوبوس و شاید هم به لطف صبح اول وقت. پاهایم تیر می کشند!!