چای بستنی
زنگ می زنند، ایمیل می کنند و بعد هم اس.ام.اس می آید که پاسپورتت آماده تحویل است. می روم آنجا و طرف می گوید باید ساعت سه بعد از ظهر بیایم. موبایلم را مثل علامت مخصوص حاکم بزرگ در "میتی کومان" کودکیمان جلوی چشمش می گیرم و ایمیلی نشانش می دهم و می گویم:
I'm extremely angry from your shitty service and I want my fucking passport right now
طرف می رود و چند دقیقه بعد یک پاسپورت خالی را تحویلم می دهد و من هم چهارتا فحش به آنها می دهم و مقداری مکفی هم به خورشید ساحل و مادر فکورش نثار می کنم. سالهاست که دوست داشتم به هند سفر کنم و حالا هم که فرصتش جور شد ویزا نمی دهند!!!!!!! از آن بدتر نگران آبرویم در محل کار هستم!!
راهی کنسول خراب شده ایران می شوم در آنسوی شهر که بپرسم آیا این حسن بخت برگشته می تواند بعد چهار سال برود به ایران و در فرودگاه خفتش نکنند و کچل نفرستندش سربازی!!! این بدبخت استاد شده، دیگر کسی شده واسه خودش اما هنوز در آن مملکت آدم به حساب نمی آید!!! کنسول مثل همیشه به سبک دوران جنگ چالدران اداره می شود، تکنولوژی قرن بیستم هنوز اینجا نیامده نه ایمیل دارند، نه تلفن جواب می دهند و نه سگ صاحبش را می شناسد !!
بعد یک ساعت که می رسم از در که می روم داخل یک دختر جلویم ایستاده با آستینهای حلقه ایی و یک روسری روی سرش!!! نمی دانم بخندم یا گریه کنم از این ترکیب نامانوس و زشت. جای دختره بودم حتما بی روسری می رفتم. نمی دانم چرا خانومها بعضا اصرار دارند با روسری باشند اینجا، باور نمی کنم که اینها بخواهند کارشان را راه نیاندازند فقط به بهانه روسری!!! البته خبر مرگشان همینجوری هم کار کسی را درست و حسابی راه نمی اندازند!!
یارو می گوید برای ما چیزی ابلاغ نشده، دو سه ماهی طول می کشد. دولت عوض شده فعلا باید صبر کرد تا بخشنامه اش بیاید. انگار با الاغ باید این بخشنامه بیاید!!!! به خورشید ساحل فحش دیگری می دهم و بیرون می زنم. حسن هم تلفنش را جواب نمی دهد که مژدگانی بگیرم !!!
سرم پر درد است، نمی دانم چرا این روزها این همه در بسته همه جا هست!!! بر می گردم سر کار و با پر رویی فرمهای ویزای آلمان را پر می کنم!!! امیدوارم اینها دیگر قر و قمیش نیایند. در همین سه ماه دو تا سفر کاری را به خاطر ویزا از دست داده ام و رئیسم احتمالا پشت دستش را داغ می کند که دیگر ایرانی استخدام نکند. از دو جای دیگر هم باید در دو سه ما آینده ویزا بگیرم!!! جدا معزلی شده، کاش روحانی کمی سروسامان دهد این وضعیت اسف بار را !!!!
می آیم خانه، سرم پر درد است و وجودم پر از خشم. دلم هله هوله می خواهد، دور خودم می چرخم و یکهو می بینم یک لیوان چای داغ کنار یک کاسه بستنی روی میز است. انگار همه تناقضهای خودآگاه و ناخودآگاهم را روی میز گذاشته ام. می نشینم با قاشق بستنیها را در لیوان چای می ریزم و ذره ذره آب شدنشان را نگاه می کنم!! یاد آب هویج بستنی می افتم ...