همه ما آدمها ته وجودمان خصلتی داریم که من اسمش را گذاشته ام آویزانی. این همان حسی است که وقتی حالمان بد می شود یا زیر فشاریم بیشتر بروز می کند، می خواهد که راحت ترین کار را انجام دهیم، آویزان یکی دیگر شویم تا مشکل ما را حل کند و خودمان بی هیچ دردی و تلاشی آرام بگیریم. در واقع یک نوع خواب خرگوشی است و معمولا هم با هزار توجیه رنگ و لعاب دار آغاز می شود. بچه هایی که انتظار دارند والدین همه آرزوهاشان را برایشان کادو بخرند، زنهای ضعیفه ایی که شوهرشان را با بانک و روانشناس و معلم و رفیق و نوکر اشتباه گرفته اند و مردهایی که بزدلانه برای لقمه ایی نان تن به خفت چاپلوسی و آدم فروشی می دهند (نمونه شان سخنران های مجلس در این روزها). 

همه ما این حس را داریم و با آن درگیریم. بعضی ها برای یک دوره کوتاه آویزان می مانند، بعضی دیگر سالها آویزانند و گروهی از آدمهای ضعیف هم کلا این حس را در خود نهادینه و ماندگار می کنند!!!! هر چه آویزانی بیشتر آسیبهایش هم عمیق تر و کاری تر. 

آویزانها هرگز به بهشت نمی رسند و هرگز برای کسی بهشت نمی سازند. آنها که آویزانی را در خود ماندگار کنند انگلهایی می شوند که هم خود را نابود می کنند و هم زتدگی آن فلک زده ایی که باید لاشه آنها را سرویس دهد. هر گاه آدم آویزانی دیدید سعی کنید با لگد بیدارش کنید و اگر کار از کار گذشته و این خصلت شیطانی در او نهادینه گشته فقط بگریزید که در دام آویزانها گرفتار شدن یعنی مصیبت!!!!