نصف یک روز تعطیل
هیچ تفریحی واسه من مثل حرف زدن با آدمها نیست به خصوص وقتی از خودشون می گن و به آدم جرات می دن که از خودش بگه.
پرده اول ظهر:
با ریچارد وقت گذروندن رو خیلی دوست دارم. فکر می کنم اونم منو دوست داره. عجیب با این پیرمرد راحتم. واقعا نمی دونم چرا ؟؟؟!!!! امروز کلی در مورد روانشناسی یونگ صحبت کردیم. منم از کتابی که می خونم بهش گفتم: Finding meaning in the second half of life
و همچنین از کورسی که آنلاین دارم می گذرونم: Creating your life
بهش گفتم من از دیدگاه یونگ خوشم می آد ولی بهش شک دارم. گفت تو دانش پیشه ایی باید شک کنی. گفتم ربطی به دانش پیشگی من نداره، به دلیل دیگه ایی شک دارم. از پدر و مادرش برام گفت. می دونم که برای پدرش که مدتها پیش مرده خیلی احترام قائله ولی امروز گفت که با مادرش خیلی رابطشون بد بوده و نهایتا یک روانشناس یونگی باعث می شه که نفرتش از بین بره و مادرش رو دوست داشته باشه و بتونه بهش بگه که دوستش داره، هر چند دیگه مادره اونقدر پیر بوده که نمی فهمیده این چی می گه!! ولی به هر حال راضی بود. منم از پدر-مادرم براش گفتم. بهش گفتم تو ایران خانواده ها همو خیلی دوست دارن ولی با هم دوست نیستن، فقط همینجوری الکی همو دوست دارن اما حرف جدی هم نمی زنن، از خودشون، مشکلاتشون و غمهاشون هیچ وقت به هم نمی گن. اونم گفت می فهمه، اما نفهمیدم واقعا فهمید یا نه!!! شماره ستاره رو بهم داد. می گه حتما باهاش تماس بگیر، ستاره رو یک-دو بار دیدم، شوهرش رو نه. می گم از سفر که برگشتم شاید زنگ زدم. نمی دونم زنگ می زنم یا نه!!!!
پرده دوم غروب:
با یه زوج 40-50 ساله هم صحبت شدم که خانومه کلی خالکوبی داشت و آقاهه جفت گوشاش به اندازه دو تا 25 تومانی سوراخ بود و دو تا مهره پلاستیکی سیاه انداخته بود جاش، دماغش هم حلقه آویزون کرده بود. با این تیپ آدمها تا یکسال پیش هرگز حرف نمی زدم البته تیپشون واسه سن وسالشون کاملا غیر عادی بود. از وقت گذروندن باهاشون خیلی لذت بردم، خانومه باستان شناس بود و آقاهه مهندس. از داستان زندگیشون گفتن و من کمی حسودیم شد!! خانومه ازم پرسید که چه کار می کنم؟ گفتم دارم سعی می کنم الکترونها رو بفهمم، مثل دنیای آدمهاست. یه آدم تنها مساله هاش کمه، زندگیش هم راحته، دو تا که می شه خیلی پیچیده می شه و از دوتا بالاتر رسما تعطیل می شیم. خوششون اومد، خانومه خندید و گفت: nice analogy.
پرده سوم نیمه شب:
پنجره بازه و یه شب پره اومده تو اتاق. بیداری در شب رو خیلی دوست دارم. شبها آدمها با خودشون صادقترند. قمار می کنم آیا؟ کاش قوی باشیم.