مادر بزرگ مادریم خیلی قصه بلد بود، خیلیییییی!!! قصه هایی که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شدند. عاشقانه، حماسی، ساده، حتی صحنه دار !!! مادرم هم قصه زیاد می داند هر چند سالهاست که قصه ایی برایم نگفته. قدیمها که خیلی بچه بودیم بیشتر شبها برق می رفت، شبهای سرد و بلند زمستانی، شبهای جنگ!!! گاهی گوشه خانه کرسی هم بود و یک چراغ گردسوز می شد تمام نور خانه. مادرم بعضی شبها برای مان قصه می گفت، از همانها که از مادرش شنیده بود، قصه فلک ناز و خورشید آفرین، گرداله، سنگ صبور، ماه پیشونی و ... که تقریبا هیچ کدامشان یادم نیست و شاید فقط صحنه هایی از بعضی قصه ها در ذهنم مانده. 

دلم کرسی می خواهد با چراغ گردسوز روش، پوره سیب زمینی، برقهایی که رفته اند و یک قصه عاشقانه با صدای مادر بزرگ!! چقدر دلم برایش تنگ شده، کجاست حالا؟ 

این روزها برخی آدمها از ته سالها خاطراتم زنده می شوند و به سراغم می آیند. هر یک با کوله ای از درد، زخمی و دردناک. نمی دانم خاطرات واقعی شده اند یا من خاطره. دلم می خواهد به تمامی در آغوششان کشم و غصه هامان را یک به یک قصه کنیم. دلم می خواهد همه زندگی را بازگردم، برگردم سر اولین دوراهی. اینبار اما می خواهم پای در راه دیگر گذارم، "ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟". دلم قصه می خواهد، قصه های غصه ...!!