بی عنوان
می گوید تا اینجای زندگی پیست موتور کراس بود، از اینجا به بعد می شود جاده آسفالت و گاز می دم. می گویم من وسط یک جنگل تاریکم، پیست موتور کراسم آرزوست، جاده آسفالت پیشکش.
دلش شکسته، می گوید فلانی خیلی بی وفاست شرکت را ول کرده، می خواهد برود. می گویم پرسیدی چرا؟ می گوید چرت و پرتهایی گفت که مهم نبود. می گویم برای تو چرت و پرت بود برای او شاید بشود همه زندگی. خبر ندارد که او برای همان چرت و پرتها پا روی خیلی چیزها گذاشته، شرکت که عددی نیست. می گویم کار را بی خیال نگران دوستی تانم، حیف این همه سال. می گوید ده سال صبر کنیم بعد نتیجه را ببینیم. در دلم می گویم نتیجه که از همین الان معلوم است!!!
می گوید تا دم در رفتم اما نشد برم تو. دلم رضا نداد. ته دلش هم انگار راضی است. می گویم پسر یه سر بیا لندن، باید مخ هم را بخوریم. یاد صفحات خالی وسط کتاب "من او" ی امیرخانی می افتم. شاهکاری بود این کتاب!!!
می گوید: داروست. می گویم دارویش کجا بود، این از زهر مار تلخ تره. ناراحت می شود!!