دعوت به خاله بازی
هنوز نمی دونم کدوم رو بیشتر دوست دارم. اینکه تا صبح هی برای خودم قهوه درست کنم که مزه زهر مار بده و با یه سیگار بشینم یه گوشه و کتاب بخونم و یه وقتهایی داستانهایی رو با دستهای گنده پشمالوم بنویسم یا اینکه یه دستمال چرک و کثیف رو ببندم به سرم که عرقهام از روی پیشونیم پایین نیان و با یه کلنگ توی یه معدن تاریک ذغال سنگ که هر لحظه ممکنه نشت گاز اونو منفجر کنه تکه های ذغال رو بشکنم و بار گاری کنم. شاید انتخاب بین این دو همه چیزو عوض کنه. اگه اولی باشم باید تصور کنم که آزاده هم روی یه کاناپه لم داده و چای می خوره و هی کانالای تلویزیون رو بالا و پایین می کنه یا اونم یه کتاب رو گرفته روبه آسمون و می خونه. اما برای دومی نمی دونم. اما نکته مهم اینه که میزانسن هر دوتا صحنه تقریبا توی ذهنم یکی هستن. نور کمی که از زیر یه در تو میاد، یه اتاق به هم ریخته دنج که فلاسک چای و قندون و چندتا لباس و مجله های قاطی پاتی همه جاش دیده میشه...
حالا می خوام همه، ابوالفضل، علی، حسنین، آزاده، سیما، مریم و اکرم(که کمتر می شناسمشون) و هرکس دیگه ای که از کوچه ما می گذرد و حالشو داره، بیاد میزانسن رویاهاش رو اینجا بچینه. مثل خاله بازی....