کلاغ سیاه
خاله سوسکه ی سانسور شده
تخته های سیاه
هاچ و هادی و زهره و سپاسین
زاییدن برای مرگ بر امریکا
کلاس ۶۰ نفره
کبریت کیلویی
چای و سیگار کوپنی
کتاب دینی و دفتر پرورشی
دندان ببر و انفجار و هابل
تنور گرمه و تست رزمندگان
عشق بازی های خیالی
لورکا و جلجتا...
حکومت خدا...
موفقیت
رفتن و تنهایی
شازده کوچولو و شازده احتجاب
ماندن و کودتا
سرگیجه...
تهوع...
"هی فلانی زندگی شاید همین باشد..."
یک فریب ساده کوچک...
خلاصه ما رو فرستادن به اتاقی که قبل ما چند تا آدم حسابی توش بود که مطابق معمول چندتاشون با پذیرشهای خوب بعدها رفتن ولی یکیشون رفتنی نبود و نشد و البته از همه هم معروفتر بود: "حجت الله شریفی".
حجت معروف بود چون ریس انجمن اسلامی بود٬ عضو کمیته پیگیری کوی دانشگاه بود و خلاصه که کلی سیاسی بود. من هم چون با ۷۴ ها برخورد و رفت و آمد داشتم با حجت آشنا بودم و دورادور سلام و علیکی داشتیم. حجت هم خوش صدا بود و آواز خوب می خوند٬ هم نمازخون بود و هم کاری!!
روزی که اسباب کشی داشتیم اتاقشون خیلی کثیف بود و خودشون هم نبودن و مقداری از اسبابهاشون هم تو اتاق بود. یهو حجت سر رسید٬ کلی هم خسته بود٬ یه عالم عذر خواهی کرد و بعدش هم نه تنها اسبابهای خودشون که کلی هم از اسبابهای ما رو کمک کرد٬ تا نصف شب طول کشید.
یه خاطره دلخراش هم دارم ازش: یه روز بعد ظهر جلو انجمن با سعید ... درگیری فیزیکی پیدا کرده بود. ماجرا اینجوری بود که تو برد انجمن یه مقاله در انتقاد از رهبر نوشته بودن و سعید هم با دار و دسته اوباشها بورد رو زده بودن خرد خمیرش کرده بودن!! این حجت هم شاکی بود که اگه مقاله ایی اونجا گذاشته می شه با تصویب انجمن هست و اگه جوابی واسش دارید خب بنویسید نه اینکه حمله کنید !!! دعوا کردن با این پسره سعید کاری نبود که من حتی در خواب هم بتونم تصور کنم!! یک فاشیست به تمام معنا!! هیچ وقت واسه وارد شدن به جایی در نمی زد و وای به روزی که صدای یک ترانه به زعم خودش ناشایست می شنید٬ بدون پرسش وارد اتاق می شد و در بهترین و مهربانترین حالت نوار رو مصادره می کرد!!!
این آقا سعید یه مدت هم همسایه ما بود تو خوابگاه و قکرشو کنید که اون سال با تشک کانال کولر اتاقمون رو که با اونا مشترک بود ایزوله کرده بودیم که صدایی تو اتاق اونا نره. با گوش خودم ازش شنیدم که به سعید عسگر فحش می داد که چرا به جای حجاریان٬ خاتمی یا مهاجرانی رو ترور نکرده!! می گفتن یه بار هم می خواسته یه دختره رو بگیره که به خاطر اینکه از آیت الله صانعی تقلید می کرده زده به هم!!
خب البته اینا رو گفتم تا سرنوشت این دو نفر رو هم گفته باشم. الان آقا سعید گویا قائم مقام وزیر هستن!! و در مورد حجت هم باید بگم که چند روز پیش گرفتنش٬ اونهم همراه با خانومش!!!
هنوز صداش تو گوشم هست که یه بار همون وقتها ازش پرسیدیم هنوز نگرفتنت؟ وحجت با صدای بلند گفت: "حجت هنوز زنده است".
خداییش جواب بدین
جوونی کی بود و چی هست؟ (با ذکر امثال ) 20 نمره.
کامنت : {خوب خودم یه بار خوندمش قسمت اولشو نفهمیدم [نیشخند]
منظور از کی همان چه وقت و چه موقع است نه چه کسی!!!
یهو یاد اون دبیر هنر افتادم گندهه یادتونه؟
یه روز تو زندگیش رفته بود تهران اومد ولو شد رو صندلی تا آخر ساعت...
همینجوری الکی هیچ ربطی هم نداشت.}
۱- حسن ش- تا زمانی که شام و سوغاتی نداده باشه به هیچ عنوان حاجی به حساب نمی آد. بنابراین به کاربردن لفظ "حاجی" برای ایشان در حکم محاربه با من (مقام معظم) و انقلاب مخملی می باشد.
۲-خطاب به لیلا خانوم: علی همچنان به عنوان سمبل هلو، جیگر، شنگول، منگول و ... حساب می شود. ایشان تنها بازمانده گروه ۵ در اراک بوده و هر گونه برچسب عدم شنگولیت به ایشان در حکم جنگ مسلحانه با گروه ۵ می باشد.
۳- بنده در تاریخ ۳-۷ دی ماه، با تشریف فرمایی خود در اراک، شور و شوق خاصی به این شهر خواهم بخشید. هدف از این سفر دیدار با ابوالفضل و علی می باشد. حسن-ش هم می تواند با حضور خود و اعطای شام و سوغاتی به ما، حاجی شدن خود را تثبیت نماید.
خیلی کارم درسته
مقام معظم من
اه
داره حالم به هم میخوره.
همین.
گفتم نگید رفته قطعه 13 حتما قبلشم کهریزکو ...
:d اینجا چرا شکلک هره نداره؟؟؟
چرا مرتضی نیومد اراک؟
حسن چرا نیومد؟
چرا من بعد از 2 سال نتونستم حتی 2 میلیون جمع کنم؟
چرا انقد کارم یکنواختو خسته کننده شده؟
چرا هیچکی نمیفهمه چی میگم؟
چرا جام انقد تنگه؟
چرا دارم خفه میشم؟
چرا من؟
چرا اینجا؟
چرا حالا؟
اه اه..
چرا نشد پس؟
آخه تا کی؟
..............................................................(صدای انفجارو چه جوری مینویسن؟)
پی نوشت: خوب شد یه همین گفتم اون اولا و گرنه تا صب میخواستم بنالم...
حالا هی بگید نشده ولی خب شده!!!!!
این حسن-ق (حسن محاسن (ریش) سابق) که باید الان کاروان زیارتی بین کربلا و مکه و مشهد و شلمچه اینور اونور می کرد سر از فرنگ در آورده و هی عکس با کراوات برامون می فرسته که نظر بدیم (استغفرالله)!! اونوقت این یکی حسن که الان باید با کراوات بین تهران-دبی-اروپا-کانادا در رفت و آمد باشه رفته مکه و حاجی شده و ....!!!!
خب وقتی آب رو به بالا می ره قورباغه هم بله ...!! خب دیگه این پسره عرب هم لابد باید بره امتحان جی.آر.ای بده واسمون و فیلش هوای هندوستان کنه. اون علی هم که جوونیاش وقتی تو خیابون راه می رفت با آمبولانس دختر ها رو از پشت سرش جمع می کردند حالا سر از قطعه ۱۳ (همون عدد نحس!) بهشت زهرا در آورده وسالی یه بار یه ناله ایی از دیار باقی می کنه و گمون نکنم دیگه یه پیرزن ۹۰ ساله هم تو دست و بالش باشه!!
حالا هی بازم بگید دنیا وارونه نشده!!!!!!!
قسمت شد ما وقتی رفته بودیم نمایشگاه ریاض... پچینوندیم و برای زیارت مکه و مدینه هم رفتیم.
امضا : حاج مهندس حسن آقا
به این صورت که می تونن یک پروپوزال مشترک بدن و یک برنامه آموزشی یک یا چند روزه در یک یا چند مدرسه داشته باشن!! با این پول هم می شه تجهیرات ساده واسه آزمایشهایی احتمالی یا هزینه های رفت و آمد رو پوشش داد.
این یکی دو سال اخیر که اینجا بودم شاهد تلاش مسئولان آموزشی برای علاقه مند کردن بچه ها به علم و تخقیق هستم. سمیناری هم سال گذشته شرکت کردم که از پست داکها می خواستن واسه یک دوره دو هفته ایی با مدارس همکاری کنند و نتایج کارها و آزمایشهای تحقیقاتی رو برای بچه ها بازگویی کنن. هدفشون هم اینه که بچه های دبستانی و دبیرستانی فکر نکنن که دانشمندها لزوما پیرمردهایی هستن با موهای سفید و قیافه های اخمو!!
دیروز هم با سیما از یک بخش موزه علم بازدید کردیم. آزمایشهایی مربوط به عدسی٬ ویسکوزیته٬ تولید برق٬ صوت و ... دیدیم که حیرت کرده بودم. یک آزمایش مربوط به جریان "اِدی" که تو دبیرستان خونده بودیم دیدم که خیلی بهم چسبید. همیشه حساب کتاباشو بلد بودیم ولی هیچ وقت اینقدر عالی نمی شه یه چیزی رو از نزدیک لمس کنی و تا تهش رو بفهمی.
من تو دوره تحصیلم چندتا کارسوق شرکت کرذم که تاثیر زیادی در علاقه مندیم به دانش داشت!! نه به خاطر مسائل علمیش که بیشتر واسه دیدن آدمهایی که در علم موفق بودن و ما بیشتر از معلمهامون قبولشون داشتیم. این جور برنامه ها تاثیر شگفت انگیزی در بچه ها دارن. دارم فکر می کنم اگه اومدیم ایران با توجه به بیکاری در اونجا شاید بشه یه کارسوق کوچیک تو مدرسه راه بندازیم ولی خب به نیروی کمکی شدید احتیاج هست و البته به حمایت مسئولین مدرسه که دوست دارم زیاد امیدوار نباشم!!
حالا کسی هست بخواد کمک کنه؟؟؟؟؟؟
...خدا همچنان تنها ماند و مجهول,و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.
امروز دلم به اندازه بزرگی خدا، تنگ است. از هر لحظه ای خدا را نزدیک تر می بینم و مظلوم تر.
چند روز پیش با کسی صحبت بود. او مرا مرتد خواند. چرا که خدا را آن انتقامگیر خشنی که فقط در فکر سوزاندن انسانهاست نمی دانم.
صحبت با کسی بود که عمر و جوانیش را برای خدا داده بود. جنگیده بود. جنگیده بود نه به خاطر آنکه وطنش در خطر بود. جنگیده بود چون پیر و مرادش به او دستور جنگ داده بود.
جنگ آن روز او، برایم خیلی احترام داشت. هر چند که می دانستم او، از همانهایی است که اگر در شهر می ماند، به آستین کوتاه جوانان رنگ می پاشید و ... .
اما قابل احترام بود. چون برای اعتقاداتش از همه چیز گذشته بود.
اما چه باید گفت وقتی می بینی که تمام آن اعتقادات، امروز از او مردی ساخته که دیگر نمی بیند. جنگ چشم هایش را از او گرفته بود.
او جانباز نبود. ولی آن اعتقادات و آن فضا، دیگر او را رها نمی کرد و نمی گذاشت که او واقعیات گذشته و امروز را ببیند.
دیگر امروز از آن طایفه ای شده بود که خود را شاقول ترازوی بهشت و جهنم رفتن مردم می دانند.
از آن طایفه ای شده بود که آفتاب را نهاده و دنبال شمع می گردند.
از آن جماعتی که امروز، کتاب مقدسشان کیهان است و پیامبرشان شریعت!!؟؟مداری.
از آن مردمی که یک سال به حکم ولی شان، ماه را در آسمان انکار می کنند و سال بعد باز هم به حکم او، "ماه نو را در نیم شب" می بینند.
از آنانی که ملاک مرجع تقلیدی را هشت گانه نمی دانند و یگانه می پندارند. "تبعیت محض از رییس جمهور آنان".
از جماعتی که یک روز شطرنج را در حکم زنای با مادر می پندارند و روز دیگر مخالفان آن را متحجران مهدورالدم.
از حزبی که به حکم طلبه ای، بر ترور خاتمی پا می فشارند و روزی دیگر، حرف رییس جمهور را حرف خدا می خوانند.
از قشری که "تراشیدن ریش" را عامل خروج از عدالت می دانند ولی کشتن و شکنجه دادن و چپاول مردم را از پایه های استوار دین می پندارند.
...
آری، جوانیش را برای خدا جنگیده بود. ولی امروز بر سر تصاحب خدا می جنگید.
خدا را ... .
نمی دانم....
دلم به اندازه بزرگی خدا تنگ است.
تنگ است دلم از مردی که جوانی داد ولی روز را ندید.
تنگ است دلم از مردی که به لحظه ای حکم بر ارتداد مردم می دهد.
تنگ است دلم از مردی که خدا را خدمتکار حکومت هم کیشان خود می خواهد.
تنگ است دلم، چون می دانم که او برای خود هیچ نمی خواهد.
تنگ است دلم چون می دانم که او برای مردمانش دلتنگ است.
تنگ است دلم ... .
تنگ است دلم چون تنها گناه او اینست که چشمانش را در جنگ از دست داده و دیگر روشنی آفتاب را نمی بیند...
ای خدای بزرگ تو چه باشی و چه نباشی ، من اکنون سخت به تو نیازمندم. تنها به این نیازمندم که تو باشی.
من دارم می رم تهران امتحان جی آر آی بدم. التماس دعا
به آخونده می گن از شما تنبل تر هم وجود داره؟
می گه: اونایی که به ما میگن التماس دعا.

